
تو و بی قیدی وخنده من و دلواپسی هر شب
تو ویک قلب یخ بسته من وآتش شدن در تب
تو و صد آشنا با تو من و تنهایی و غربت
دلت آرام و آسوده دلم بی تاب ودر حسرت
وفایت کو صفایت کو تو روزی یار من بودی
تو با من عهد ها بستی ولی پیمان شکن بودی
نگاهت معنی باران صدایت شعر دریا بود
سکوتت راز تنهایی درونت عشق پیدا بود
ولی یک عصر پاییزی دلت در برگ ها گم شد
سپس خالی شدی از خود نگاهت مثل مردم شد
برو رنگ جماعت شو مرا یکباره حاشا کن
برو با چشم بی قیدی عبورم را تماشا کن
نظرات شما عزیزان:
تاریخ: 29 / 1 / 1390برچسب:شعر زیبای ناماندگار,
ارسال توسط ★ --❤رحمت الله❤--★
آخرین مطالب